آسمان نشکن چنین بال و پرم را...
بال و پر دیگر چرا؟! ویران نمودی پیکرم را...
بس که بر سنگ مزار عمر، کوبیدی سرم را!

بنویسید...
روی قبرم بنویسید: کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت...
چه تفاوت که چه خورده است، "غم دل" یا "سم"
آنقدر غرق جنون بود، که پرپر شد و رفت!
روز میلاد، "همان روز که عاشق شده بود"
"مرگ" با لحظه ی میلاد، برابر شد و رفت...
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت...!
"هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد...
دختری ساده، که یکروز کبوتر شد و رفت...!"
